تبليغاتX
زهر عشقی چشیده ام که مپرس زهر عشقی چشیده ام که مپرس
نویسنده : مسعود - ساعت 0:23 قبل از ظهر روز یکشنبه 26 مهر1388
وقتی تو نیستی

نه هست های ما چونان که بایدند

                نه باید ها

مثل همیشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض میخوانم

عمریست لبخند های لاغر خود را در دل ذخیره میکنم

باشد برای روز مبادا

اما در صفحه های تقویم

روزی به نام روز مبادا نیست

آن روز هرچه باشد

               روزی شبیه دیروز

                           روزی شبیه فردا

                                      روزی درست مثل همین روزهای ماست

اما کسی چه میداند

       شاید امروز نیز روز مبادا باشد.

وقتی تو نیستی

        نه هست های ما چونان که بایدند

                   نه باید ها

                              هر روز بی تو روز مباداست

آیینه ها در چشم ما چه جاذبه ای دارند

آیینه ها که دعوت دیدارند

دیدارهای کوتاه

       از پشت هفت دیوار

              دیوارهای صاف

                      دیوارهای شیشه ای شفاف

                                    دیوارهای تو

                                    دیوارهای من

                                                دیوارهای فاصله بسیارند

آه..

       دیوارهای تو همه آیینه اند

               آیینه های من همه دیوار

                                 

                                                                             قیصر امین پور


نویسنده : مسعود - ساعت 0:4 قبل از ظهر روز چهارشنبه 15 مهر1388

Photo of Hesam7khat on Netlog

Photo of Hesam7khat on Netlog

Photo of Hesam7khat on Netlog

Photo of Hesam7khat on Netlog

 


نویسنده : مسعود - ساعت 0:0 قبل از ظهر روز پنجشنبه 2 مهر1388

خیانت!

 


نویسنده : مسعود - ساعت 0:45 قبل از ظهر روز یکشنبه 22 شهریور1388

 


نویسنده : مسعود - ساعت 1:7 قبل از ظهر روز سه شنبه 17 شهریور1388
 

نویسنده : مسعود - ساعت 0:53 قبل از ظهر روز یکشنبه 15 شهریور1388

عروس فراری!


نویسنده : مسعود - ساعت 2:22 قبل از ظهر روز پنجشنبه 12 شهریور1388


نویسنده : مسعود - ساعت 1:59 قبل از ظهر روز پنجشنبه 12 شهریور1388
بی ادب


نویسنده : مسعود - ساعت 0:3 قبل از ظهر روز یکشنبه 8 شهریور1388

این مطلب برگرفته از وبلاگ دیگری است که متأسفانه آدرس آنرا ندارم. امیدوارم نویسنده ی آن از نقل سخن ایشان در وبلاگ بنده راضی باشد.

اگر از کساني هستيد که مدتي طولاني است درگير افکار جنسي و خيال پردازي هاي س*ک*س*ي هستيد ، شما هرگز در ابتداي کار نمي توانيد ، خود را از اين خيال پردازي ها بازداريد، مگر آن که جايگزين مناسبي را براي آن در نظر بگيريد .

بايد افکار و خيالات جنسي و داستان هايي س*ک*س*ي را که در ذهن خود میپروريد را با فکر ديگري جايگزين کنيد . اين جايگزين هر چه هست ، بايد آن قدر برايتان جذاب باشد که تمام فکر و ذهن شما را مشغول کند . بديهي است که تشخيص آن با خودتان است. ممکن است خواندن کتاب يا رمان براي شما جذاب باشد. در اين مثال شما رمان مورد نظر را انتخاب کرده (مثلا رمان سارا کورو براي خانم ها)، و هر روز چند دقيقه صبح و شب (بعد و قبل از خواب) و همچنين در طول روز در اوقات بيکاري به مطالعه آن مي پردازيد. بدين ترتيب ذهن شما به جاي سير در خيالات س*ک*س*ي ، در شخصيت ها، اتفاقات و موضوع داستان يا کتابي که آن را مطالعه کرده ايد ، درگير خواهد شد.
يک نکته مهم : دقت کنيد جايگزيني را که انتخاب مي کنيد تحريک کننده نباشد و شما را دوباره به وضع سابق برنگرداند. موضوع ديگري که شما را از خيالات س*ک*س*ي و حتي خود ارضايي باز مي دارد ياد مرگ و قيامت است. به طور کلي يکي از مشکلات اساسي که موجب گناه و رفتارهاي نادرستي همچون خودارضايي مي شود، ذهن آلوده و آکنده از خواطر است. ياد مرگ به پاک شدن ذهن و نفي خواطر کمک مي کند. با نفي خواطر قلب به تسخير خود انسان در مي آيد و ضمير آلوده پاک مي گردد.
به توصيه عارفان و اساتيد اخلاق، ياد مرگ براي ريشه کن کردن و اصلاح بسياري از صفات زشت در انسان به عنوان يک داروي اعجازگر عمل مي کند. در روايتي از پيامبر اسلام درباره ياد مرگ آمده است که اگر کسي روزانه بيست بار به ياد مرگ باشد با شهيدان جنگ بدر در يک درجه قرار مي گيرد.


چگونه به مرگ فکر کنيم ؟
الف - فکر کنيم که مرگ هر لحظه ممکن است ما را در خود بگيرد. دوستي برايم sms
فرستاده بود . در ابتدا با هنرمندي تصوير يک ساعت را درج کرده بود و بعد نوشته بود براي ديدن تو لحظه ها را مي شمارم و در پايان نوشته بود: قربانت عزرائيل. حقيقتاً همين طور است. اگر بدانيم که هزاران نفر هر لحظه به طور ناگهاني با سکته و ... از دنيا مي روند، طور ديگري عمل خواهيم کرد. تا مي خواهيد مشغول خود ارضايي شويد به خودتان بگوييد اگر خداوند در همين لحظه جان مرا بگيرد، چه؟ اگر در همين لحظه سقف خانه روي من بريزد، بميرم و مردم جسد مرا در حالي که برهنه ام و دستم روي آلتم است، کشف کنند، چه آبرويي برايم خواهد ماند؟ يکي از رفقا در جريان زلزله بم براي بيرون آوردن اجساد رفته بود. ماجراهايي تعريف مي کرد که سر آدم سوت مي کشيد. در جايي عده اي زن و مرد در حال ... آوار بر سرشان فرود آمده بود! مگر آنها ، حتي چند ثانيه قبل از مرگشان مي دانستند که به زودي خواهند مرد؟ باور کنيد بسياري از آنها که الان مرده اند فکر مي کردند سال ها بعد از اين زنده مي مانند و نقشه ها براي خود و زندگيشان کشيده بودند. اما حضرت عزرائيل با کسي شوخي ندارد . مرگ هم خبر نمي کند.
اگر مرگ ناگهاني امکان دارد، پس چرا ما بايد از اين بابت خاطر جمع باشيم؟! حواسمان را جمع کنيم و به اين مساله زياد فکر کنيم.


ب- به سختي مرگ فکر کنيم. شايد شنيده باشيد که مرگ افراد صالح به راحتي بوييدن يک گل است و امثال آن. ولي صالح داريم تا صالح. مي دانيد در روايات در کيفيت مرگ چه توصيف هايي شده و جان کندن به چه تشبيه شده است؟ آمده مرگ برخي از افراد مانند اين است که ميله سرخ شده در آتش را در ميان پشمي نمناک قرار دهند و سپس آن را به سختي از ميان آن بيرون بکشند. تصورش را بکنيد. اصلا همه چيزتان غلاف مي شود. با فکر کردن به نحوه مرگ هر چه خيال است از ذهن انسان مي پرد، چه رسد به س*ک*س و اين حرف ها. در باره جان کندن برخي ديگر گفته اند مانند اين است که شاخه پرخاري را به درون آدمي فرو کنند به طوري که هر خاري به رگي فرو رود. مساله به همين ختم نمي شود. بلکه بعد از فرو رفتن خارها شخص نيرومندي با شدت هر چه بيشتر اين شاخه را بيرون بکشد به طوري که رگ و ريشه انسان با خارها بيرون بياييد.
دوست عزيز در همان لحظه اي که مي خواهي به خود ارضايي يا گناهي ديگر در خلوت مشغول شوي اگر احتمال دهي الان ممکن است يکي از ماموران پليس 110 بياييد داخل و به تو 5 ضربه شلاق بزند، با سرعت هر چه بيشتر فرار را بر قرار ترجيح مي دهي . اما فکر کن اگر فرشته مرگ سر برسد چه؟ عزرائيل که از در و ديوار تو نمي آيد تا با سر وصدا باشد يا آژير که نمي کشد. همان جا در حمام، اتاق يا ... کنارت نشسته است و با تأسف برايت سر تکان مي دهد و تا اراده کند، جانت رفته.
دوست خوبم، لازم نيست بگويم. خودت مي داني هر عضوي که روح ندارد، درد هم ندارد. اگر کسي به شما بگويد سر موي من درد مي کند، به او مي خندي. چون تنها اجزايي که روح دارند، درد هم دارند و شما دردش را احساس مي کني. اگر پوست شما زخم شود يا بسوزد بسته به شدت آسيب، درد کم و زياد مي شود. اگر عضو مهمتري آسيب ببيند مثل قلب، کليه يا ... به تناسب درد هم بيشتر و فراگيرتر خواهد شد. حالا فرض کن تمام رگ ها و اعضاي بدن تو تحت شکنجه قرار بگيرد! ببين عجب دردي در وجودت خواهد پيچيد. حالا از اعضاي بدنت بگذر. فکر کن اگر شکنجه مستقيماً به خود روح وارد شود، بدون هيچ واسطه اي. کاري به جسم قلب و کليه و ... نداشته باش. اگر روح قلب و دست و پا و رگ ها و ... از فرق سر تا آخرين جزء پا شکنجه شود، ببين آن وقت چه مي شود.

ج- همچنين وقتي که هوس خود ارضايي به سرت مي زند مي تواني به اين فکر کني که بعد از مرگ بر سر اين بدن زيبايت چه بلايي خواهد آمد. کرم ها به جانت مي افتند و حتي به اندام جنسي تو هم رحم نخواهند کرد. حالا که تصميم گرفته اي خود ارضايي را ترک کني، إن شاء الله ديگر هرگز تصاوير سکسي را نمي بيني اما اگر به طور اتفاقي ديدي، به اين فکر کن که ممکن است صاحب همين تصوير که معلوم نيست براي چند سال پيش است الان در زير خاک پوسيده باشد. ممکن است الان در عذاب خداوند باشد. تو چطور مي تواني از ديدن صحنه اي که موجب عذاب کسي است لذت ببري . نه تنها لذت نخواهي برد بلکه به حالش گريه خواهي کرد.


د- گاهي به قبرستان برو و از نزديک ببين کدام يک واقعي تر است؟ افکار س*ک*س*ي تو يا اين ها که پيکر بي جانشان در زير اين سنگ ها و خاک ها آرميده است. مطمئن باش برخي از آنها حتي بهتر و بيشتر از آنچه تو تصور کني به س*ک*س و مسائل آن مي انديشيده اند. اما الان چه؟ کجا هستند و خيالاتشان چه نفعي برايشان داشته است. از خيال بگذر و به واقعيت بپيوند.
خلاصه دوست خوبم اگر واقعاً مي خواهي از اين مشکل نجات پيدا کني، سعي کن خيال پردازي هاي سکسي خود را از بين ببري و جايگزين خوبي براي آن داشته باشي. به مرگ و حوادث اطراف آن انديشيدن هم تو را مي سازد و کمکت مي کند تا بهتر آن را ترک کني.
برايت دعا مي کنم و آرزوي توفيق ترک گناه دارم.


نویسنده : مسعود - ساعت 11:52 بعد از ظهر روز دوشنبه 2 شهریور1388
http://img.majidonline.com/pic/218084/manaelection32.jpg

نویسنده : مسعود - ساعت 1:9 قبل از ظهر روز چهارشنبه 28 مرداد1388
 

تفنگت را زمین بگذار
که من بیزارم از دیدار این خونبار ناهنجار
تفنگ دست تو یعنی زبان آتش و آهن
من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن
ندارم جز زبان دل، دلی لبریز مهر تو،
                                                تو ای با دوستی دشمن !

زبان آتش و آهن
زبان خشم و خونریزی ست
زبان قهر چنگیزی ست
بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن ـ شاید
                     فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید
برادر گر که می خوانی مرا، بنشین برادر وار
تفنگت را زمین بگذار،
تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو
                          این دیو انسان کش برون آید.
تو از آیین انسانی چه می دانی؟
اگر جان را  خدا داده ست
چرا باید تو بستانی؟
چرا باید که با یک لحظه غفلت، این برادر را
                                      به خاک و خون بغلطانی؟
گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی
                                     و حق با توست...
 ولی حق را ـ برادر جان ـ به زور این زبان نافهم آتشبار
                                     نباید جست!
اگر این بار شد  وجدان خواب آلوده ات بیدار
                                              تفنگت را زمین بگذار . . . !!
 


نویسنده : مسعود - ساعت 1:4 قبل از ظهر روز شنبه 27 تیر1388
 

یه مرد 90 ساله میره پیش دكترش برای چك آپ. دكتر ازش در مورد وضعیت فعلیش می پرسه و پیرمرد با غرور جواب میده: هیچوقت به این خوبی نبودم. تازگیا با یه دختر ۲۵ ساله ازدواج كردم و حالا باردار شده و كم كم داره موقع زایمانش میرسه. نظرت چیه دکتر؟

دكتر چند لحظه فكر میكنه و میگه: خب… بذار یه داستان برات تعریف كنم. من یه نفر رو می شناسم كه شكارچی ماهریه. اون هیچوقت تابستونا رو برای شكار كردن از دست نمیده. یه روز كه می خواسته بره شكار از بس عجله داشته اشتباهی چترش رو به جای تفنگش بر میداره و میره توی جنگل.. همینطور كه میرفته جلو یهو از پشت درختها یه پلنگ وحشی ظاهر میشه و میاد به طرفش. شكارچی چتر رو می گیره به طرف پلنگ و نشونه می گیره و ….. بنگ! پلنگ كشته میشه و میفته روی زمین!

پیرمرد با حیرت میگه: این امكان نداره! حتماً یه نفر دیگه پلنگ رو با تیر زده!

دكتر یه لبخند میزنه و میگه: دقیقاً منظور منم همین بود!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
      


نویسنده : مسعود - ساعت 1:18 قبل از ظهر روز شنبه 6 تیر1388

وطن

وطن

نظر فکن به من

که من

به هر کجا غریبوار

که زیر آسمان دیگری غنوده ام

همیشه با تو بوده ام.

اگر که حال پرسیَم

تو نیک می شناسیم

من از درون غصّه ها و قصّه ها برآمدم

چه غمگنانه سال ها

که بال ها زدم به روی بحر بی کناره ات

که در خروش آمدی

به جنب و جوش آمدی

به اوج رفت موج های تو

که یاد باد اوج های تو

کنون اگر ز خنجری

میان کتف خسته ام

اگر که ایستاده ام

و یا ز پا فتاده ام

برای تو

به راه تو

شکسته ام.

سپاه عشق در پی است

شرار و شور کارساز با وی است

دریچه های قلب ها باز کن

سرود شب شکاف آن

ز چار سوی این جهان

کنون به گوش می رسد

من این سرود ناشنیده را

به خون خود سروده ام

وطن

تو سبز جاودان بمان

که من پرنده ای مهاجرم

که از فراز باغ باصفای تو

به دور دست مه گرفته

پر گشوده ام

 


نویسنده : مسعود - ساعت 7:31 بعد از ظهر روز جمعه 5 تیر1388

همراه شو عزیز

تنها نمان به درد

این درد مشترک

هرگز جدا جدا

درمان نمی شود

دشوارِ زندگی

هرگز برای ما

بی رزم مشترک

آسان نمی شود

تنها نمان به درد

همراه شو عزیز

همراه شو

همراه شو

همراه شو عزیز

 


نویسنده : مسعود - ساعت 0:30 قبل از ظهر روز یکشنبه 31 خرداد1388
به سکوت سرد زمان
به خزان زرد زمان
نه زمان را درد کسی
نه کسی را درد زمان
بهار مردمی ها دی شد
زمان مهربانی طی شد
آه از این دم سردی ها خدایا

نه امیدی در دل من
که گشاید مشکل من
نه فروغ روی مهی
که فروزد محفل من
نه همزبان دردآگاهی
که ناله ای خرد با آهی
داد از این بی دردی ها خدایا

نه صفایی ز دم سازی به جام می
که گرد غم ز دل شوید
که بگویم راز پنهان
که چه دردری دارم بر جان
وای از این بی همرازی خدایا

وه که به حسرت عمر گرامی سر شد
همچو شراری از دل آذر بر شد و خاکستر شد
یک نفس زد و هدر شد
روزگار من به سر شد
چنگی عشقم راه جنون زد
مردم چشمم جامه به خون زد
دلم ز بی شکیبی
با فسون خود فریبی
چه فسون نا فرجامی
به امید بی انجامی
وای از این افسون سازی خدایا


|